در گذشته مرا برادرى بود که در راه خدا برادریم مى‏نمود . خردى دنیا در دیده‏اش وى را در چشم من بزرگ مى‏داشت ، و شکم بر او سلطه‏اى نداشت ، پس آنچه نمى‏یافت آرزو نمى‏کرد و آنچه را مى‏یافت فراوان به کار نمى‏برد . بیشتر روزهایش را خاموش مى‏ماند ، و اگر سخن مى‏گفت گویندگان را از سخن مى‏ماند و تشنگى پرسندگان را فرو مى‏نشاند . افتاده بود و در دیده‏ها ناتوان ، و به هنگام کار چون شیر بیشه و مار بیابان . تا نزد قاضى نمى‏رفت حجّت نمى‏آورد و کسى را که عذرى داشت . سرزنش نمى‏نمود ، تا عذرش را مى‏شنود . از درد شکوه نمى‏نمود مگر آنگاه که بهبود یافته بود . آنچه را مى‏کرد مى‏گفت و بدانچه نمى‏کرد دهان نمى‏گشود . اگر با او جدال مى‏کردند خاموشى مى‏گزید و اگر در گفتار بر او پیروز مى‏شدند ، در خاموشى مغلوب نمى‏گردید . بر آنچه مى‏شنود حریصتر بود تا آنچه گوید ، و گاهى که او را دو کار پیش مى‏آمد مى‏نگریست که کدام به خواهش نفس نزدیکتر است تا راه مخالف آن را پوید بر شما باد چنین خصلتها را یافتن و در به دست آوردنش بر یکدیگر پیشى گرفتن . و اگر نتوانستید ، بدانید که اندک را به دست آوردن بهتر تا همه را واگذاردن . [نهج البلاغه]
®مصیبت نامه®
 RSS 
خانه
ایمیل
شناسنامه
مدیریت وبلاگ
کل بازدید : 81833
بازدید امروز : 9
بازدید دیروز : 12
........... درباره خودم ...........
®مصیبت نامه®
مصیبت
یه آدم دو تا چشم دارم دو تا گوش یه دهان با این وجود بیشتر حرف میزنم تا گوش کنم

........... لوگوی خودم ...........
®مصیبت نامه®
............. بایگانی.............
مصیبت نامه 1
مصیبت نامه 2
زمستان 1384
پاییز 1384
تابستان 1384
بهار 1384
زمستان 1383

..........حضور و غیاب ..........
یــــاهـو
........... دوستان من ...........
خاله شیدا
شب مهتابی
اکسژن
آدم فروش
هد هد سبا
آوای گیاه
ستاره سربی
کاهن آتش
jokes
امیر خان
صادقونه
عشق الاهی

......... لوگوی دوستان من .........





............. اشتراک.............
  ........... طراح قالب...........


  • جامی پر از هیچ

  • نویسنده : مصیبت:: 86/3/18:: 3:28 عصر

    عشق را در کدامین فریاد باید دکلمه کرد ، عشق را در کدامین جویبار باید جستجو کرد ، عشق را با تمامی کدامین اشک باید که عاشق شد ، عشق را با کدامین نسیم باید نوازش کرد و در کدامیک از پس کوچه های شهر باید که شکوفه هایش را برنشاند ... ؟

    دیری بود در پیش آواره دل گشته بودم ، هر آهی که از سینه بر میخواست سوز نامه فراقش بود . چه بسایر طعنه ها بر آن عاشق دلخسته زدند تکفیریان عشق ، چه بسیار خندیدند زاهدان بددل بر این هوهوی درویش و ستارگان با چه شقاوتی مکنونات قلبی اش را چشمک زنان به باد تمسخر گرفتند .

    اما او مرد سفر بود تا بی انتهای منظر نظرگاه ، با اشکهایش ، با ناله ها و آهش ، با مرکب نگاهش و بدست آورد آن دردانه هستی را با دشنه نمازش . و اکنون او با من است ، در سوره ای بر دل دارمش ، در پی خلوتی تا که دور از چشمان نا درویش به ضیافت خراب آباد دل رویم . ولی افسوس که مردم شهر دیوار های فرسوده میکده را فرو ریختند به امید آنکه محرابی سازند و آنچه حاصل شد تندیس شهوت بود که افسونگران در لوای او فتوای جهاد دادند. جهادی علیه محبت ، قداره کشی بر عشق و به دار کشیدن عشاق در میدان های شهر .

    چه دردناک است روایت انزوای عشق برای ساکنان تمدن . آخر چگونه باید گفت از جامی لبریز از می معرفت ، زمانی که جامداران به تضرع نشسته اند در غربت دل ها و ماتم نگاهشان . چگونه باید ثابت کرد وجود کوهی را که گذر زمان غرور بودنش را به خاک پست نشانده است . آری به راستی که سخت است بیان عشق !


    نظرات شما ()


  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ